‑گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند


ترا من چشم در راهم
شبا هنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم
شبا هنگام
در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم

روزی آخر روشنایی صبح خواهد زد.
روزی آخر ابر های تیره ی ترس سایه خود را از سر ما میگیرند و به فرا موشی سپرده میشوند
من به آن روز می اندیشم.... به روزی پر از امید به زمانی که من و تو بدون هیچ دیواری در مقابل هم رو در روی هم ایستاده اینم و فریاد می زنیم همیشه با همیم.....!!!!
آری آن روز خواهد آمد در یک سحر گاه که لبریز از امید است خنجر نور پرده های تاریک جدایی را در هم میشکند و روشنایی پدید می آید.
عشق جوشان زندگی میبخشد .......
آری من به آن روز مینگرم

عشق یعنی...!
عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
*************
تازه ترین زخم دلم قصه رفتن توئه
این روزا هرجا که میرم حرف شکستن توئه
مثل یه آینه سوت کور شکستی و رها شدم
تبر شدم شکستمت اگر چه بی خدا شدم
حیف روزای رفته که به خاطرش خطر کنم
حیف روزای مونده که قراره بی تو سر کنم
خدا کنه تموم بشه قصه ی تلخ رفتنش
بیای و از یادم بره روزایی که شکستمش
تو سهم من نبودی و به قصه ها سپردمت
ولی به عشقمون قسم که تا خدا میبردمت
اي به داد من رسيده تو روزهاي خود شكستن
اي چراغ مهربوني تو شبهاي وحشت من
اي تبلور حقيقت توي لحظههاي ترديد
تو شب رو از من گرفتي تو من رو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي براي من تكيهگاهي
براي من كه غريبم تو رفيقي جونپناهي
ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوريت براي من شده عادت
ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه من رو دادي نشونم
اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه من رو دادي نشونم
وقتي شب، شب سفر بود توي كوچههاي وحشت
وقتي همسايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه شب طپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني به تنم مرهم كشيدي
برام از روشني گفتي پرده شب رو دريدي
ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري براي من شده عادت
اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من
به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياور من
مقصدت هرجا كه باشه هر جاي دنيا كه باشي
اون ور مرز شقايق پشت لحظهها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق دست بيرياي من بود
ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري براي من شده عادت
طعم خیس اندوه
اتفاق افتاده
یک آه.....خدا حافظ
یک فاجعه ساده
خالی شدم از رویا حسی منو از من برد
یک سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد
ای معجزه خاموش
یک حادثه روشن شو
یک لحظه ..فقط یک آه
هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر
مشغول تماشای ویران شدن من شو
برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن
یک خاطره با من باش یک گریه مرورم کن
به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد
لحظه آخر لحظه، شب عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به دل شوره شتابان بود
راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود
ای معجزه خاموش
یک حادثه روشن شو
یک لحظه ..فقط یک آه
هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر
مشغول تماشای ویران شدن من شو


